خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





شوخی با همکار دوست داشتنی

    سلامیک روز  ازروزهای کاری . بایدبرای ۷.۱۵دقیقه صبح کارت زدن اداره .صبح زود باسه مسیر تاکسی سوارشدن ساعت هفت یا ده دقیقه زودتر میرسیدم میدان شهرداری وقدم زنان تا جلواداره میرسیدم میشد ساعت  ۷.۱۰دقیقه. کرایه تاکسی بود نود تومان بعضی رانندها یا ده تومان سکه میدادند یا اسکناس بعضیها  هم نمیدادند اشکال نداشت اما چون هواتاریک بود من نمیدیدم  چه ‍‍پولی رابه من میدادند داخل جیبم میگذاشتم روزی جیبم رانگاه کردم یک اسکناس ده تومانی که رویش جملاتی باخط زیبا نوشته بود نظرم را جلب کرد که انرا بخوانم مشخص نبود چه کسی نوشته فقط عاشقی به معشوقه یا برعکس نوشته بود که عزیزم شاید دوباره بیایید من را اینجا نبینی اما قول بده هرگز فراموشم نکنی جملاتی خیلی زیبا وجزابی بود .من بخاطر اینکه اداره تا منزل یک شهر فاصله داشت تقاضا داده بودم به شهر خودم بروم این ده تومان را به یکی از همکاران که دوستش داشتم وشوخی هم داشتیم دادم وگفتم من امروز تقاضای انتقال دادم اگر رفتم به ارزوی دل این دوعاشق ومعشوق فراموشم مکن خیلی خوشحال شددیدم داخل جیبش گذاشت اما من به دلایلی قانع کننده درخواستم را پس گرفتم اما مدتی  بعد فرزند بزرگ این همکار که دوران دبیرستان را میگذراند داخل اداره امد وکنار من نشست پدرش معرفی کرد بنده را گفت با کلی اب وتاب ایشان اقای سالاریپور از همکاران خوب ما هست بعد به من گفت محمد اقا پسر بزرگم هست باهم دست دادیم تعارفات متعارف ومعمول را رد وبدر کردیم من دیدم محمد اقا نگاه خشن الودی به پدرش کرد وفورا از جایش بلند شد ورفت .همکاراورا دنبال کرد وهی صدا میزد محمد اقا پسرم وقتی برگشت سوال کردم چی شد ګفت هیچی هیچی فردای انروز  که همکار اداره امد دیدم وضع واوضاع خوبی ندارد خلاصه اینقدر روی موخش راه رفتم تا ماجرا را گفت روزی خانمش دست میکند داخل جیبش این اسکناس را از جیبش برمیدارد وجملاتش را میخواند چون هیچ مشخصه ای نداشت دعوای زن وشوهری شروع میشود این جریان زمانی اتفاق می افتد که من این امانتی را به ایشان داده بودم اماهمکاربا این جریان که اقای سالاری‍ور داشت منتقل میشد این امانتی ویادگاری را به من داد به قاعله پایان داده بود اما محمداقا حضور من را در  انجا دید فکر کرد پدرش دروغ گفته است دوباره ان روز ملاقات دعوا از سر گرفته شده بودماجرا را به مامانش تعریف کرده بود که فکر میکنم بابا دروغ گفت مامان.هنوز اقای همکارش همینجا هست دردسرتون ندهم تصمیم گرفتیم تلفنی به خانم همکار یعنی مامان محمد اقا زنگ بزنم وماجرا را تعریف کنیم که همین اتفاق افتاد وماجرا تموم شد وبعد از یکماه با انتقال من موافقت کردند من به شعبه نزدیک به منزل منتقل شدم .


    این مطلب تا کنون 6 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : داخل ,محمد ,اداره ,پدرش ,اقای ,همکار ,داخل جیبش ,داده بودم ,
    شوخی با همکار دوست داشتنی

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده